خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

سلام خوش آمدید

خاطرات یک پرستار _ICU

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم


+ آی سی یوِ ...

آی سی یو برای پرستار یه بخش ایده آلِ! بیمارِ بدون هوشیاری! همراه مریضی نیست. هر پرستار دو بیمار . پای تخت هر بیمار میز و صندلی برای نشستن پرستار و... و عملا پرستارای اونجا از نظر تئوری یه پزشک عمومی هستن! 

اما! 

ICU یکی از پرآموزش ترین و در عین حال له و لورده ترین بخشهایی که میشه توش کارآموزی داشت محیطش کشنده و زجر آور... 

هیچ بخش دیگه ای اینطور با روح و روانم بازی نکرده بود! 

و مهم نیست  فکر کنن چقدر پرستار میتونه سنگدل باشه! مجبوری همه این دردا رو بریزی تو خودت! هرچند این در خود ریختن ذره ذره بکشتت!

بیمارای جوون و پیر. بیهوش و بهوش! ولی اونقدر بیحال که نمی تونی حتی باهاشون حرف بزنی! 

چه  اون بیمار پیرزن روز اول که بیهوش بود و مدام چشمای خیسش رو باز میکرد و میبست! واقعا احساس میکردی نگاهت میکنه! احساس میکردی اینایی که بیهوشن بیشتر از اونایی که بهوشن می بینن می شنون می فهمن! 

چه اون خانم 50 ساله ای که سرطان ریه داشت و بیهوش روی تخت با چهره ای که مشخص بود داره با همه اون درد و بیماری می جنگه! و عملا  جز دعا کاری از دستت برنمیاد براش و میمیری وقتی فکر میکنی این مادر کدوم بچه هاست که هر روز باید بیان از پشت شیشه مادرشونو تو این وضعیت ببینن؟! خدایا کسی رو اینطور امتحان نکن!و کسی رو اینطور مبتلا نکن،یا ارحم الراحمین 

یا حتی پسر بچه 13-14ساله مشکل کلیوی که همش ماسک اکسیژن روی صورتشه و فقط با چشای بیحالش نگاهت میکنه و تو به خودت میگی بچه تو جات تو زمین فوتباله! اینجا چرا؟! و بعد می فهمی 13 سالش نیست! 18 سالشه! اینقدر نحیف و لاغر!

یا سخت تر از همه دختری که دو سال ازت کوچیکتره . که یک هفته بیشتر نیست زایمان کرده و هنوز دخترشو ندیده! و نمی دونی می بینه یا نه! فقط همینقدر میدونی که نمی دونه که بیماریش.... شاید یه ماه. شاید یه سال . شاید ده سال . شایدم کمتر از همه اینا وقت داشته باشه... 

دلت می سوزه وقتی نگاهت به نگاهش میخوره.. وقتی مادرشو می بینی که مدام میاد سر میزنه و میره و پشت تلفن به بقیه ان شاالله گویان از بهبودی دخترش میگه! خدا رو چه دیدی! خدایی که نسخه علم رو گاهی یجوری می پیچه که غیرممکن ممکن بشه...

امروز ساعت ملاقات وقتی اون همه چهره های شاد و پر از امید رو پشت شیشه تختش دیدم که اومده بودن ملاقات تازه عروس تازه فارغ شده و بعدتر گریه های خودش رو.. دلم طاقت نیاورد به زور بغصمو قورت دادم و بهش گفتم گریه نکن! ناراحت میشن. ان شاالله زود خوب میشی میری خونه... و چه دروغی بود! کاش راست گفته باشم خدایا. کاش بره سالم بمونه...دخترشو بزرگ کنه. همه لحظات بزرگ شدنشو ببینه .براش عروسی بگیره...

پرستار که باشی هرچقدر هم دلت بخواد اون لحظه بشینی زمین و با صدای هق هق برای همه مریضا گریه کنی. هرچقدرم اشک پشت چشمت فشار بیاره! مجبوری همه شو حبس کنی تو سینه ت تا روحیه بیمار رو داغون نکنی! 

من میدونم و میفهمم بستن دست بیمارای بیهوش به تخت با پارچه نرم برای جلوگیری از واکنش های بدن و کشیدن سیم و دم و دستگاه و لوله هوا و... ست. یه بار تو اورژانس از نزدیک سر یه بیمار بیهوش که ناخوآگاه دستشو میاورد بالا و هرچی بهش وصل بود رو پایین میکشید دیدم! 

ولی دلم میخواست برم دستای همه شونو باز کنم! 

عذاب آور بود دیدن یک انسان تو اون شرایط...

ICU حداقل روزی یه فوتی رو داره! اولین بار خانم پیری که ضربان قلبش صفر شد و مسئول بخش خدا رحمتش کنه ای گفت و از خدمه خواست بیمار رو آماده کنن با وجودی که پیر بود ولی ناراحتموت کرد... 

به پهلو دراز کشیده بود وسیله ای که به انگشتش وصل بود انگشتشو به عقب می کشید! دلم سوخت. رفتم اون وسیله رو از انگشتش جدا کردم. 

اون لحظه با خودم فکر کردم چقدر این انسان متکبر در مقابل پروردگارش ضعیف و ذلیل و عاجزه...


پ.ن: برای سلامتی بیمارا ریاد دعا کنید.

خدایا ما رو در بستر نمیران..مرگ ما رو با شهادت در راه خودت رقم بزن...

یا ارحم الراحمین..

نظرات (۱)

  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    اوووووووووووووف

    دلم میخواست بگم کاش جای شما بودم ولی خدایی دیدم جرئتش نیس!

    +
    خدا توفیقتون بده جدن
    پاسخ:
    سلام 

    d: 
    سلامت باشید 
    ممنون

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    خودکار آبی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...

    آخرین مطالب