خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

سلام خوش آمدید

خاک خورده

پنجشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

 شنبه و به روال هر شنبه،دیدار دوباره با دوست قدیمی...

دلم برای اون موقع ها تنگ شده،همیشه وقتی تو فیلمی صحنه جدایی دوستا از همدیگه و رفتن هرکدومشون ب یه دانشگاه رو میدیدم غصه م میگرفت،ولی خودمون اینقدر سرمون شلوغ شد که نفهمیدیم دو سال گذشته از اون دوران..

صبح که الهه زنگ زده بود و پای تلفن کلی خندیدم و حال ناراحتم و اعصاب بهم ریخته م بهبود یافت، چقدر بابت اون شب توی تلگرام خندیدیم! واقعا اون لحظه از ته دلم هم حرص میخوردم هم میخندیدم! دیگه مونده بودم بهش چی بگم :)) پشت سر هم بسته بود رگبار و...

عصر بعد کلاس پیاده رفتم پستبانک تا کتابی رو که قرض داده بودم مریم بگیرم،ادد از شانس امروز که یه کیف کوچیک با بند بلند رو انتخاب کردم،کلی وسایل بهم اضافه شد :/ دوتا کتاب از پایگاه برداشتم و دوتا هم مریم بهم داد! کیف پول وگوشی و  یه دفترچه کوچیک هم تو کیف خودم بودم،اونجا بود که فاطمه پیامک زد دانشگاهم! 

تازه یادم افتاد امروز شنبه ست و امروز دانشگاه ما کلاس داره،پیاده برگشتم دانشگاه (سر مسیرم به خونه بود) دیگه هوا تقریبا تاریک شده بود که داشتیم باهم برمیگشتیم خونه،بین راه شروع کرد از کلاسها و درسها تعریف کردن و خاطرات و یه سوتیش که هنوزم هنوزه وقتی یادم می افته اشک از چشام درمیاد! خدایا! سر کلاس تفسیر قرآن چنان سوتی داد که قابل ذکر نیست :))) 

از همه وحشتناک تر بلایی که سر خانم استاد اومد،میگفت سر کلاس همین سوتی و چندتا خاطره دیگه رو تعریف کردم استاد داشت قاه قاه میخندید که یهو دیدیم استاد غیب شد  و صدای دادش بلند شد 

منo_0   خب؟!

فاطمه=)))

گفت صندلی های دانشگاه رو دیدی دیگه چوبین و وسطشون پارچه ای ،گفتم اره،گفت وسط صندلی شکست و استاد تا زانو فرو رفت تو صندلی 

من =)))

فاطمه =)))

میگفت رفتیم استادو درآوردیم :))گیر کرده بود... 


از اونجایی که برام یه شیشه کمپوت سیب هم درست کرده و اورده بود و دلتون نخواد خیلی هم خوشمزه بود! حالا تصور کنید با کیفی که یه کتاب بیشتر توش جا نمیشه! و چهارتا کتاب و یه شیشه کمپوت و کیف پول و گوشی و..و..مونده بودم چجوری برم خونه که ...

م.ن: من یه مانتو دارم دوتا جیب داره،منتهی جیب نیستن عین این کلاهای شعبده بازی همه چی توشون جا میشه :)) گاهی وقتی با وجود این مانتو  اصلا کیف برنمیدارم حتی تا یه کتاب قطور توش به راحتی جا میشه :))

خلاصه دوتا کتاب و یه دفترچه و کیف پول و گوشی و شیشه کمپوت رو گذاشتم جیبم! دوتا کتاب دیگه رو هم گذاشتم توی کیفم =)))

خیلی خوووب بود 

پ.ن: تعجبم کردم وقتی حساب کردم و یادم افتاد ده سال شد! واقعا ده سال شد که باهم دوستیم :)

خدا همه دوستای خوب رو براتون نگه داره..

که گاهی همینجوری کمپوت براتون درست کنن :)) 


وقتی بهش گفتم خداروشکر یه شنبه ای هست که همدیگه رو بینیم واقعا از ته دلم گفتم و بعد رفتنش لبخند زدم و براش دعا کردم که حال خراب امروزم رو نه فقط فاطمه که هردوشون بهتر کردن :) 


پ.ن: 30 آبان 94!

سوتیش سر کلاس تفسیر قرآن رو یادم نمیاد :/ 


یادش بخیر. اون شنبه ها .. اون فاصله کوتاه دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس چقدر خوش گذروندیم...


نظرات (۱)

ایشون هم شوئر میکنه میره
تنها و منزوی میشین
به شیشه و ال اس دی روی میارید
اونوقت به جای شیشه کمپوت، شیشه قول قولی به کار تون میاد ‎:|‎


:)))
پاسخ:
:/ 
شیشه قول قولی! 

ایشون متاهل شدن اتفاقا D:
ازدواج کردن قطع رابطه که نکردن!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خودکار آبی

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...

آخرین مطالب