خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

سلام خوش آمدید

خاطرات یک پرستار-پرستاری همینه

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 


+بخش اورژانس رو دوست دارم؛برخلاف بچه ها که سعی میکردن طولانی تر بیان تا تعداد روزا کمتر شه من دوست داشتم بدون یک جلسه غیب همه رو بریم! 

ولی با اینحال صبح فردای روزی بود که بهم خیلی بدگذشته بود،خیلی حالم بد بود،خیلی هم دیر خوابیده بودم،صبح جلسه جبرانی داشتیم و عصر کارآموزی خودمون بود، ساعت 8 بود ولی دلم نمی خواست تکون بخورم پیام دادم چندتا از دوستان که غیر از این جلسه جبرانی دیگه ای قراره برید گفتن نه! 

دیگه تقریبا خوابم پریده بود آماده شدم و رفتم بیمارستان!طبق معمول تقسیمات رایج؛دو نفر اورژانس قلب. دو نفر اتاق عمل سرپایی،دونفر اورژانس تروما و اتاق سی پی آر، دو نفر هم اورژانس زنان! 

به اندازه کافی این چندروز تو بخش قلب نوار قلب گرفته بودم! اکثر بیمارا هم خانم، با نسبت یک به ده نوبت به آقایون می افتاد! معلوم نیست آقایون چه بلایی سر خانما میارن که همه قلباشون مشکل داره😀

اورژانس زنان هم کار خاصی نداره بازم نوار قلب و رگ گرفتن و.. و.. و اونقدر شلوغ و پر و سر و صدا که حوصله آدم سر میره! 

اورژانس تروما رو ترجیح میدم!اونقدر که من به علت مراجعه آدما کنجکاوم به معلول مورد نظر نیستم! 

و در نهایت ترجیح میدم کل اورژانس رو بچرخم و هرجا کاری بود سری بزنم! اول صبح بود و اورژانس خلوت.

یکی از دوستان دانشگاهی رو دیدم اونجا بستری بود،یکم باهم حرف زدیم خیلی وقت بود همو ندیده بودیم، توی نشریه باهم کار می کنیم،وقتمون سر حرف زدن از این موارد و نشریه گذشت،جواب آزمایشاش که اومد هیچ مشکلی نبود.


+ شیفت قبلی تموم شد و یه ساعت تا شروع کارآموزی بعدی وقت داشتیم! یه کیک از بوفه گرفتم و به جای صبحونه و ناهار میل کردم!بعد از نماز زنگ زدم سپیده که برم چند دقیقه ای سریع بیینمش و صحبت کنم و برگردم ولی داستانی که از جانب دیگه پیش اومد و اون بنده خدا رو هم تو آمپاس گذاشت نشد که برم،با سردی جواب پیام سپیده رو دادم تا بفهمه ناراحت شدم،واقعا انتظار نداشتم وقتی از دیروز دارم بال بال میزنم اینو بهم بگه! خیلی ناراحت شدم تصمیم گرفتم اصلا بهش نگم! کلا اون ناراحتی های شب پیش خیلی رو اخلاقم تاثیر گذاشته بود!یکم با خودم فکر کردم و وضعیت رو بالا وپایین کردم حتی جای ناراحتی هم داشت ارزششو نداشت! برگشتم پیش زهرا و با هم صحبت کردیم.


+نیم ساعت مونده به شیفت جدید و وسط صحبتا پرستار ازم خواست کار چندتا بیمار رو انجام بدم،خیلی سرش شلوغ بود دلم نیومد بگم توی زنگ تفریحم و رفتم کارای بیمارا رو انجام بدم!یکیشون ناراحت بود به سختی حرکت میکرد دچار اسپاسم عضلات شده بود احتمالا (طبق تشخیص خودش،میگفت دانشجوی پزشکیه) ناراحت بود این چه وضعشه دکتر به خودمم نمیگه چمه! همینجوری میره میاد کارشو انجام میده،گفتم تشخیص خودت چیه؟ که اونو بهم گفت، تهشم گفتم همینجوری دیگه (خودت که میدونی!) 


+بیست دقیقه مونده به شروع شیفت جدید،از چند دقیقه قبلش حرکات زن جوونی که کنار استیشن واستاده بود رو تماشا میکردم! و هر ازگاهی به صدای مکالمه ش با دکتر و پرستار برمیگشتم سمتش.

+خانم چیکارش کنیم نمیشه دیگه همینه! 

-برو بشین روی تخت! 

+نگران نباش خوب میشی.دکتر فلانی که بهت گفتم کارش عالیه! 

آخرشم برگشت و با ناراحتی همونطور که شالش جلو صورتش گرفته بود گفت درکم نمی کنید! 

سعی میکردم زیاد نگاهش نکنم که احساس ناراحتی نکنه! صورتش سوخته بود! 

از چند دقیقه قبل مستاصل بودم برم باهاش حرف بزنم؟! ناراحت نشه؟! وقتی دیدم سرشو انداخته پایین و دستاش روی صورتشه دلو زدم به دریا و رفتم جلوتر

گفتم چرا گریه میکنی؟! سرشو بلند کرد از زیر چشماش به پایین قهوه ای بود و از اونجا تا بخشهایی از نیم تنه بالایی بدنش سوخته بود! و یه تیکه هایی از بازوهاش،گریه ش بیشتر شد گفت دلم برای بچه ام تنگ شده! 

+گفتم گریه کنی که دلتنگیت رفع نمیشه!چی شده؟ 

-زودپز 

+منفجر شده؟!😰

-نه درشو باز کردم یهو بخار و محتویاتش زد صورتم و بدنم و دستام،کاش می میردم

دوباره گریه ش گرفت

+خدانکنه، اتفاقیه که افتاده میمردی بچه ت بدون مادر میموند؟! خوب میشه نگران نشو! 

-دلم برای بچه م تنگ شده،بچه م 7 ماهشه 

وسط صحبتامون پرستارای جدید اومدن و پرستار شیفت قبل با توضیحات علت مراجعه و تشخیص و دستورات دارویی واقدامات صورت گرفته و.. و.. بیمار رو به پرستار شیفت بعد تحویل داد.

یکم با هم صحبت کردیم،گفتم موردهای بدتری هم مراجعه کردن، که پوستشون سوخته بود از بین رفته بود ولی خوب شدن، ممکنه طول بکشه یه ماه دو ماه سه ماه شش ماه ولی میشه خوب بشه،براش از بیمارایی که تو بخش سوختگی دیده بودم از پیرزنی که توی دیگ رب افتاده بود ولی صورتش خوب شده بود صحبت کردم، از اینکه احتمالا روش درمانیش قراره چطور باشه و پوست جدید میاد جاش،از پرسنل مهربون و خوش برخورد بخش سوختگی،از اینکه استرس و دلتنگی کردن و گریه جز اینکه بدتر پوستتو خراب میکنه تا کمکی کنه،از اینکه باید تغذیه شو رعایت کنه،امید داشته باشه، حتی مادربزرگ 70 ساله دوستمو که سکته مغزی کرده و یه ور بدنش فلج شده ولی با امید به زندگی بالا و فیزیوتراپی و تلاش تقریبا مثل روز اولش داره خودش کارای خودشو انجام میده گفتم، از فامیلمون که وقتی تازه عروس بود شوهرش که در اثر سوختگی نزدیک بود فلج شه و دکتر قطع امید کرده بود ولی با پیگیری و پرستاری های همسرش  الان مثل روز اول راه میره گفتم! اینکه متوجهم یه خانم جوونه و خانومه و زیباییش،صورتش و... گفتم درک میکنم نگرانی هاتو ولی درست میشه خیلی مضطرب شدی ذکر بگو،آرومت میکنه و با دکتر و پرستارات همکاری کن زود خوب شی :) 

خیلی صحبت کردیم،بهم گفت 

-اینا رو که برا دلخوشی من نمیگی؟ 

+نههه چرا باید دلخوشت کنم؟! اینم ظلمه امید الکی دادن.جدی میگم

-واقعا؟ تورو خدا؟ 

+اره واقعا 

یه هفت هشت بار این تورو خدا رو تکرار که کرد با لبخند گفت

+چی شد تو اومدی اینجا؟! 

-گفتم هیچی دیدم صورتتو گرفتی و ناراحتی، ناراحت نباش و صورتتو نپوشون، اینجا دکتر و پرستارا عجیب غریب نگاهت نمیکنن 

+خدا کنه فامیلامون نیان ملاقت دوست ندارم ببیننم 😖

-بخش سوختگی ملاقات نداره نمیبیننت خیالت راحت 

حرفامون که تموم شد یک ربع هم از شروع شیفت گذشته بود،از ته دل پرستار بودن رو اون لحظه احساس کردم، وقتی برگشتم علت دیرکردنم رو به استاد گفتم، استاد لبخندی زد و گفت اصل کار یه پرستار همینه! 


نظرات (۲)

بسی خندیدیم در بخش هایی ...


سلام علیکم
روزتون مبارک
عاقبتتون بخیر بحق حضرت ابوتراب
پاسخ:
و علیکم السلام جناب عباس زاده 
تشکر
همچنین
سلام علیکم
قشنگ و شیوا و گیرا:)))
تبریک میگم.
پاسخ:
سلام علیکم 
سلامت باشید 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خودکار آبی

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...

آخرین مطالب