خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

سلام خوش آمدید

خانم پرستار- جراحی اعصاب 01

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم


امروز تو خیلی بیمارستان کار کردم! 

مخصوصا که هم شیفت صبح هم شیفت عصر پرستارایی که بیمارشون بهم خورد پسر بودن! 

وقتی رسیدم خونه زانوهام درد میکرد! 

بچه هایی که کار دانشجویی برداشته بودن میگفتن کف پا و زانو و کمرشون درد میکنه! 

امروز فهمیدم چی میگن! 

میخواستم برم کار دانشجویی 

اخه دوستم میگفت بخش زنان فقط شیفت شب میده! 

خوب بود! ولی وقتی دیدم بچه ها اینقدر اذیت میشن خسته ان و... گفتم ولش کن! نمیدونم! 

همگروهیم از ثلاث باباجانیه. خونشون خراب شده.داغونه قشنگ از قیافه ش معلومه ولی خداروشکر همه خانواده ش زنده ان! 

الان مثل آدمهایی که تو خواب و بیدارین نمیفهمن چی میگن هستم! 

(از ذهنم گذشت در پاسخ این حرفم میگی مگه تو در حالت عادی میفهمی چی میگی؟ پس اینجوری 😐 نگاهت میکنم) 

آره میگفتم..مثل اون آدمام 

اصلا نمی فهمم الان دارم چی میگم..

از خستگی! 

امروز یه زخم بستر دیگه دیدم! اینبار حالت تهوع و سرگیجه نگرفتم! شاید چون دومین بار بود! شایدم چون قرار نبود شستشوش بدیم! فقط دلم براش سوخت که به خاطر کوتاهی در وظایف پرستارا این بلا سرش اومده..خودش بیهوش بود..

امیدوارم شهید شم و درجا بمیرم! اصلا مردن توی بیمارستان رو دوست ندارم! 

بیماری که داشتم کمرشو عمل کرده بود از صورتش معلوم بود غصه میخوره وقتی نمیتونه خودشو تکون بده! یکم بهش دلداری و امید دادم گفتم خوب میشه! همشم میگفت جداوآ قوربان( قربان جدت) 

بیمار روز قبلمم با ماشین تصادف کرده بود،سوار دوچرخه بود که از پشت بهش زده بودن، ضربه به سر! فامیلیش موسوی بود! بهم گفت باهم پسرعمویم دیگه! این توجه بیمارا به اتیکتم جالب بود!امیدوار بودم دانشجو بودنم نترسونده باشدشون! 

تخت 11 یه پسر جوون! جوونم که نه اونقدر جوون که میشد گفت یه پسربچه کلا رو به پشت بدون بالش دراز کشیده بود خیلی بی حال! برام جالب بود موردش چیه!

از همکلاسیم پرسیدم گفت خودکشی! از فاصله 7 متری پریده! 

یه بیمار سیاه زخم توی بخش بود! پرسنل موقع کار باهاش ماسک و دستکش و می پوشیدن و اساسی رعایت میکردن! منتهی خود بیمار همش تو بخش میچرخید و کل زحمت و ملاحظات اینا رو به باد میداد.

همراهای بیمارای بخش اعصاب برخلاف بخشای دیگه شیرینی ک شکلات تعارف آدم میکنن! خب برای دانشجویی که 7:30 صبح بدون صبحانه از خونه زده بیرون و تا 5 عصر بیمارستان اونم بدون ناهار و حتی کیف پولشم با خودش نبرده😀 دست رد زدن به شیرینی و شکلات قطعا کار اشتباهیه! 

کارورزی رفتن با استاد دانشگاه خیلی متفاوته تا با مربی بیمارستان، لانگ واستادن در نظر مربی یعنی 8 تا 2-3 ظهر و در نظر استاد یعنی 8 صبح تا 5-6 عصر! 

جالب اینکه دیروز  بچه ها به استاد اصرار کردن زودتر بریم استاد گفت باشه به جای 5:30 ساعت 5میریم و بچه ها زده بودن زیر خنده و استاد تعجب کرده بود! 

ولی برام شدیدا قابل احترامه یه پیرزن فوق العاده باشخصیت مودب و محترم و شیک پوش،نمونه کامل خدا حفظش کنه :) 

پ.ن: برگرفته از چت دیشب در تلگرام! 


روزا خیلی سریع میگذره! حواسم نبود دوشنبه ست و مطلب نشریه هیئت همونجوری مونده! تند تند نوشتم و فرستادم براشون، بهم گفت موضوع شما سیاسی بود شعر آئینی برای اون یکی خانم موسوی بود! تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم،نمیدونستم دوتا موسوی داریم! نتیجه سرسری خوندن ابلاغیات! 

خداروشکر مطلب رو پسندیدن! 

نظرات (۲)

  • محمدباقر قنبری نصرآبادی
  • این متن  عالی بود!

    ان‌شاءالله سالم و سرافراز باشید
    آخرش هم شهید بشوید!!!
    پاسخ:
    ممنون 
    نظر لطفتونه 
    تشکر 
    همچنین شما عاقب بخیر بشید ان شاالله
    سلام علیکم
    خداقوت
    ان شاءالله شهید شیم ینی ان شاءالله عاقبت عمرمون ختم ب شهادت باشه.
    امیدوارم شهید شم و درجا بمیرم!!!
    مگه شهید میمیره؟!!!
    مگه شهید مرده ست؟

    شعر بی ربط:
    مائیم و نیمِ جانی،
    آن هم به لب رسیده.

    #اهلی_شیرازی
    پاسخ:
    و علیکم السلام 
    نکته خوبی بود! 
    دقیقا! 


    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    خودکار آبی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...

    آخرین مطالب