خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

سلام خوش آمدید

۲۴ مطلب با موضوع «دیالوگ های ماندگار» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم 


+ این از رجوی هم منافق تره 

:))

رحیم خطاب به رئیس جمهور فرانسه!

ماجرای نیمروز 

  • ۱ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۱

بسم الله الرحمن الرحیم 



دانش:شطرنج، بازی می کنی پاندیت؟! 

پاندیت لبخند می زند

دانش: خواب بودین! ببخشید اصلا حواسم به ساعت نبود! 

پاندیت: وقت توی شطرنج مهمه، ولی هروقت بخوای میتونی شطرنج بازی کنی! 

دانش :مزخرفه

پاندیت: نصف شب که بیای برای بازی بایدم مزخرف بگیم! 


پ. ن: سینمایی هندی وزیر! خیلی جالب و قشنگ بود :) 


  • ۰ نظر
  • ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۲

بسم الله الرحمن الرحیم 


ببینید 


سارا: من هیچ وقت هم چین عکس بزرگی نگرفته بودم ، دستت درد نکنه . . تو کارت خیلی خوبه
مجید: سوژه م خوب بود
+مجید ؟
-بله ؟
+تو عاشق من شدی مگه نه ؟!
-آره. . .
+باورم نمیشه تو مال منی
-من مال خودمم نیستم چه برسه به تو
+مال خودت شاید نباشی ! اما مال منی . . .
-چی گفتی ؟!
سارا عکسش را بالا و جلوی صورتش میگیرد و آرام میخندد . . .



  • ۲ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۰۵

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

ببینید

امیر: چه طوری اینجا رو پیدا کردی

مجید: خیلی آسان بود،چشمامو نبسته بودی
+پس میبینی
-همیشه میدیدم
+پانزده سال؟! 
-یه روزی صورت زنمو سوزوندی،خیلی رنج کشید،رنج میکشید چون دوست نداشت من اون صورتو ببینم منم تصمیم گرفتم که نبینم... 

  • ۰ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۴۳

بسم الله الرحمن الرحیم 


ابن خضرمی گفت: ‌ « کوفه به مردی چون زیادبن ابیه-برادر معاویه-نیاز دارد، زیاد آنقدر نماز را گرامی می داشت که شیر فروشی را که هنگام نماز بیرون مسجد بود و به جماعت نپیوسته بود، گرفت و کشت تا عبرت دیگران شود، که نماز را کوچک نشمارند. 

کثیر گفت: با اینکه می دانست شیر فروش از شهر دیگری آمده و از حکم بی خبر است، اما گفت، کشتن او به صلاح مسلمانان است. » 


نامیرا،صادق کامیار، صفحه 104


پ.ن: نامیرا را باید بنویسم برایتان... خطهایی که با ماژیک سبز کردم!... 


بسم الله الرحمن الرحیم 


پندار: نباید در مورد چیزی که به دست آوردنیه فکر کنی! 


بسم الله الرحمن الرحیم 

همسر روزولت: اونا چه بلایی سرت آوردن؟! 

لودا:من زیاد نمیتونم صحبت کنم

هنسر روزولت با ناراحتی: به یک مرد احتیاج داشتی تا ازت محافظت کنه 

لودا اشک می ریزد.. 


پ. ن: فیلم خیلی قشنگی، داستان دختری که  شرایط باعث میشه. برلی دفاع از کشورش توی جنگ شرکت کنه جنگی که زن بودن این دختر رو نادیده میگیره و بهش به چشم یه سرباز نگاه میکنه وبارها و بارها رنج و آسیب ببینه و روحیه مردانه پیدا کنه.. داستان زوایای پنهان زندگی دختری رو نشون میده که یه قهرمان ملی شناخته میشه ولی زندگیش پر از خلا و مشکلاته..  در کل فیلم با هر هدفی که داره ولی اینو بهتون نشون میده که چرا جنگ جای زن ها نیست :)  

بسم الله الرحمن الرحیم


مختار: امروز می خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است. تزویر با لباس دیانت و تقوی به میدان می آید. تزویر سکه ای است دورو، که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است. عوام خدایش را می بینند و اهل معرفت ابلیسش. و چه خون دلها خورد علی از دست این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.

تزویر به شما امان می دهد تا مقاومتتان را بشکند. پس از غلبه شک نکنید گردنتان را خواهد شکست.


بسم الله الرحمن الرحیم



ناریه: عمره بخواهی علیه آل زبیر قیل و قال کنی من هم ساکت نمی نشینم ،درباره مختار حرفهایی می زنم که تا بحال کسی نشنیده

عمره: باور نمیکنم! تو هم بالین مختاری یا همدست دشمنش؟!  من زن مختارم عهد کرده ام در خوشی و ناخوشی همراهش باشم از من نخواه که عهد بشکنم و به شوهرم خیانت کنم،فکر کن ناریه انصاف نیست که در میدان خطر به مردت پشت کنی ! 

بسم الله الرحمن الرحیم


همسر وهب :پس من چه خاکی به سرم کنم من که نه پدری دارم نه برادری نه قوم و خویشی کمتر از بیست روز است که عروس شما شده ام تنها امید و عشقم وهب است،بی او به که تکیه کنم؟!

ام وهب: عروس گل من مباد اشکهایت وسوسه شیطان شود و پای مردت را بلرزاند؟! عاشق سینه چاکی چون تو مانع خوشبختی ابدی محبوبش نمی شود 

.....


ام وهب: در مرام ما زیبنده نیست چیزی را که در راه خدا داده ایم باز پس ستانیم....


خودکار آبی

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...

آخرین مطالب