خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

سلام خوش آمدید

۳۲ مطلب با موضوع «دفتر سفید» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم 


+اول صبح رسیدم بخش CCU،رفتم سمت استاد میگم سلام استاد صبح بخیر 

جوابمو داده 

استاد :)  - بفرمایید؟

منD:  + کارآموزی دیگه استاد

استاد D:   -کارآموزی؟تموم شد که 

من D:  +اون گروه قبلی بود ما گروه جدیدیم 

استاد با تعجب خندید و گفت وای! مگه بازم هست؟ 

من D: +استاد تا مهر دانشجو دارید 

استاد 0_o 

استاد :)) -باشه بشینید کلاس آموزش تا همه بیان.

من :/ 

فک کنم خانم شیروانی ما رو انداخته به استاد D: بهش نگفته 6تا گروه دانشجو داری،استادو در مقابل عمل انجام شده قرار داده.


  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۷

بسم الله الرحمن الرحیم


+استاد تفسیر موضوعی قرآن یه حرفی زد و خلاصه بحث ازدواج افتاد! رسید اینجا که الان جوون بینوا تا درسش تموم شه،میشه 23-24 تا سربازی بره بیاد 25-26 کار پیدا کنه و کارش جور شه و یکم سرمایه جمع کنه حدودای 29-30خلاصه استاد چجوری حساب کرد نمیدونم ولی رسید به عدد چهل و گفت آره 40 سالش میشه و بعدشم...

من یهو گفتم یکم دیگه صبر کنه دیگه میمیره و تمام!

من :/

استاد :))

کلاس :))


  • ۰ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۷

بسم الله الرحمن الرحیم 


+ کلافه تر که شدم خط خوردگی های توی پرونده ها هم بیشتر شد! 

لیلا که نشست کنارم صندلی را جلوتر کشیدم و با درماندگی تمام گفتم؛ لیلا برام دعا کن باشه؟ 

با چشمان درشتش زل زده بود توی صورتم همزمان که سرش را به نشانه تایید تکان داد اره دست و پا شکسته ای هم ادا کرد.

نمیدانستم اصلا متوجه حرفهایم می شود یا نه.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۷

بسم الله الرحمن الرحیم 


توی بخش بیمار جانبازی بستری بودن که توی پرونده ش مشاوره روانپزشکی هم نوشته بودن و تو شرح حالش اومده بود عدم آگاهی به زمان و مکان...

نسبتا بی قرار بود ولی موقع شرح حال گرفتن کامل و واضح جواب سوالام رو میداد.

ساعت 16 که داروهاشو بردم بخوره،بهم گفت خواهش میکنم یه چیزی به من تزریق کنید بتونم بخوابم،واقعا نمی تونم،الان چند شبه نخوابیدم، من هشت سال تو جبهه دم گوشم گلوله تانک و موشک و...و... منفجر شده،از این مغز مگه دیگه مغزی میمونه...پیر میشه دیگه نمی کشه...


تنها کاری که تونستم بکنم همین بود که به حرفش گوش بدم...

کاش میتونستم براش کاری کنم...

اینا به خاطر امنیت و آسایش ما اینطور زجر میکشن...


  • ۱ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۴

بسم الله الرحمن الرحیم


+ محمدرضا یه پسر 13 ساله بود با سوختگی  دست و پا که توی بخش جراحی مردان بستری بود، احتمالا بخش سوختگی به خاطر نزدیکی به ایام جنگ داخلی :/ پر بوده که فرستاده بودنش بالا! الحمدلله سوختگیش زیاد نبود!البته اینو همون اول نفهمیدم!

  • ۰ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم

+دو روز گذشته اونقدر خسته ام کرده بود که امروز متوجه شدم چقدر گشنمه! و دو پرس غذا تو دانشگاه خوردم!
فشردگی بخش جراحی مردان تو دو روز آخر هفته اونم بعد یک هفته درس و دانشگاه و دوندگی واقعا خیلی انرژی گیره!
شروع این بخش با توصیه های بسیار زیاد مربی همراه بود،اونم بابت گم شدن یه پک پانسمان که پرسنل میگفتن کار دانشجوهاست (گروه قبلی) و استاد  می گفت بعید نیست خودشون گم کرده باشن!
  • ۰ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۷

بسم الله الرحمن الرحیم

+روز اول بخش CCU، بیماری که پرستاری ازش به نام من افتاد، به خاطر داروها و سرم و... کل زمان شیفت رو روی تختش خواب بود،یه پیرزن نحیف و لاغر..

دوجلسه بعد که تو بخش بودیم،آخرین تخت بخش توجهمو جلب کردم،رفتم جلوتر دیدم یه خانم پیرزن بیهوشی که دستگاه بهش وصله و پک خونی!

از پک خونی و سرم هاش عکس انداختم،اسمشو که خوندم دیدم همون بیماره! پرستارش میگفت خونریزی معده داره، بهش مدام خون تزریق میکردم!

پریروز توی ساختمان شورای شهر،یه اعلامیه دیدم، اسم خودش بود...

به رحمت خدا رفته بود

لطفا یه فاتحه براش بخونید...

م.ن : Death Circulation


پ.ن: بله درسته :)


  • ۰ نظر
  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۰

بسم الله الرحمن الرحیم


  • ۸ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۹
بسم الله الرحمن الرحیم

تو این فیلما و انیمشنا دیدین یکی خیلی احساس شکوه و لذت میکنه و دستشو تاب میده و میگه چه هارمونی زیبایی؟! دقیقا لحظه ورودمون به CCU اینجوری بودم!
سی سی یو خیلی مرتب و شیک با پرده های تمیز یه جای دیوار بین تخت بیمارا و استیشن پرستاری بزرگ و کوتاه که به کل CCU اشراف داشت!
کلا اعتقادم اینه که بخش باید دیوار نداشته باشه! کلا شیشه و پرده و استیشن باشه ...
عینهو لباس سوپروایزرا که خیلی قشنگه! صاف و اتوکشیده!با ابهت! خیلی با ابهت!
  • ۱ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۰

بسم الله الرحمن الرحیم


دکتر تو برگه تشخیص نوشته :

" بیمار ویزیت شد،آقای مسن ..... "

پ.ن: بیمار خانم بود :))

فک کنم دکترش شیفت شب بوده! ویزیتشم کرده! :/


صرفا جهت خنده، گاهی آدم اینقدر ذهنش مشغوله یه چیزی تو ذهنشه یه چیز دیگه می نویسه :)

  • ۱ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۹
خودکار آبی

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...

آخرین مطالب