خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

خودکار آبی

خط خطی های خودم رو اینجا می نویسم

سلام خوش آمدید

۲۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم 


ق. ن:  سال نو مبارک 

به عنوان شروع کلام: فاجعست! فقط همین! خودمو میگم 

+ این مدت سرم شلوغ که نه،نمیدونم یه جورایی هم شلوغ بود هم نبود،نمی تونستم بیام چیزی بنویسم شاید بازن چند روزی نباشم! 

شهید آورده بودن،اولین شهید مدافع حرم! دقیقا یه روز قبل از این روزای برفی! نمیدونم چند روز گذشته گذر زمان از دستم در رفته ولی اگه دو سه روزی گذشته،این دوسه روز برف می بارید! عین اول زمستون! البته امروز بهتره! نباریده،دیروزم آب شده تقریبا.. 

  • ۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۱۲

 بسم الله الرحمن الرحیم


+پاتوق کتاب رو دوست دارم، نه چون فقط یه کتابفروشی فرهنگی پر از کتابهای تک و ناب انقلابی و...  ،به خاطر دکوراسیون و میز و صندلیهای خیلی قشنگشم هست.. 

سه تا کتاب خریدم که تو تعطیلات عید مطالعه شون کنم، سه تاشونم داستانیه! یکی رمان قیدار امیرخانی، یکی داستان های طنز شجاعی، آخری هم زندگی مالکوم ایکس.. 

با ده جلد کتابی که از استاد مهدیون گرفتم و دختر شینا که ازدخترخاله م قرض کردم! 

میدونید میخوام سعی کنم همه شونو تو این سیزده روزبخونم! یه سری هم سی دی فیلم های دفاع مقدسو از طنین گرفتم ده تا فیلم سینماییD:

عملا از امروز که تعطیلاتم شروع میشه، سرمم شلوغ میشه D:

فقط دارم سعی میکنم این سیزده روز  عادت نکنم به ده صبح از خواب بیدار شدن! بدم میاد :/ 

با اینکه گاهی خودم بهش مبتلا میشم! 

  • ۳ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۵۳

بسم الله الرحمن الرحیم 

اولین چهارشنبه سوری متفاوت من تو بیمارستان گذشت.. 

خب میدونید دو ساعت تمام تایپ کردم و صفحه رفرش شد! 

هیچی دیگه! به چشم و از نزدیک دیدن آسیبهای چهارشنبه سوری و...  مزیت خودشو داره که با وجودی که اهل چهارشنبه سوری نباشید و تو خونه نشستن رو ترجیح بدید،عقیده تون محکم تر میشه! 

اصلا یه سری موردا بودن که سمتشون چیزی پرتاب شده بود! 

این وسط دوسه تا مورد عجیب شکستگی و زخم داشتیم! 

عجیب که میگم یعنی، موردی داشتیم از زیر چشمم تا کنار لبش بریده بود! نمیدونم کار کی بوده که اینطوری حمله کرده بود بهش! 

درکل اینکه امسال در حد یه ترقه ترکوندن هم ندیدم! نه اینکه شرکت نداشته باشما! اون که به کنار! کلا چیزی هم ندیدم! بیمارستان بودم،فقط زخم و پشیمونی و گریه های پشت در رو دیدم! 

  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۰

بسم الله الرحمن الرحیم 


اینکه توفیق برپا کردن عزا برای این بزرگان را پیدا کنی، توفیر دارد با اینکه خودت را صاحب خانه و صاحب مجلس بدانی! 

صاحب مجلس که شدی، گله می کنی، خسته می شوی، اصلا همه چیز را برای خودت می دانی، حتی به جان مهمان از راه نرسیده، غر میزنی که آخ آخ باز فلانی می خواهد بیاید اینطور کند،  آن یکی می خواهد به لبِ پَر شده چینی ریشخند بزند... 

مهمان هم باشی،همین است، وقتی گفتی می روم خانه فلانی شام دارند،چه فرقی دارد، از بسته بندی نان تا لباس خواهرزاده صاحبخانه سوژه دستت می دهد تا حرف بزنی، غیبت کنی، ابرو بالا بیندازی و آخر کار، سرت را در گوش بغل دستی فرو ببری و بگویی برنجش طعم و بو نداشت!.. 

فراموش کردی؟! صاحب عزا شخص دیگریست.. 

پ. ن: حقیقت اینه، مجلس مجلس شخص دیگه ای، و صاحب عزا کس دیگه ای.. 

وقتی اینطور نگاه کنی، تمام سعی و تلاشت رو می کنی برای اینکه مجلس اونی که باید بشه، نه اینکه تجملات صرفش کنی! نه!  ساده و معنوی، امام زمان پسند.. 

اونموقع سختی و خستگی به چشمت نمیاد، اونموقع همون دوست و آشنای همیشگی، میشه عزادار و مهمون حضرت زهرا (س)، اونموقع مگه جرات میکنی کوچکترین بی احترامی به مهمون خانم بشه؟!  اونموقع تر تمام تلاشتو میکنی تو دل مهمون خانم آب تکون نخوره.. 

وقتی اینطور نگاه کردی، فرقی نمیکنه مهمونی یا مثلا صاحب خونه، مهمون هم که باشی، میدونی داری میری عزاداری حضرت زهرا س، مجلس خانم.. 

نه شوی لباس عزاداری..  


پ. ن:گاهی فکر میکنم، دیگه چه اصراری هست بر لباس شیک (نه مجلسی و گرون قیمت و..  همون شیک فقط) پوشیدن تو مجلس عزاداری؟! 

آدم مگه وقتی عزیزی رو از دست میده (خدای نکرده) شب قبلش تصمیم میگیره چی بپوشه؟! 

منکر مرتب بودن و تمیز بودن نیستما! نمیگم لباس خوب نباید پوشید.. خوشبو نباید بود..  

بحث دیگریست.. 

پ. ن. ن: فقط داشتم به اینها فکر میکردم، اینکه اینطور نباید بود...

عزاداریهاتون قبول حق 

  • ۱ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۰

بسم الله الرحمن الرحیم 


ق. ن: شهادت حضرت زهرا (س)  رو تسلیت عرض می کنم... 

اینجا بودیم که بحث لک الحمد حمد الشاکرین مطرح شد.. 

اون بزرگوار من باب بحث توکل و توسل گفتن، ما بلد نیستیم توکل و توسل کنیم. توکل و توسل ما اون اصل و واقعیش که باید باشه نیست، توکل کنید به خدا و بگید خدایا من که بلد نیستم توکل کنم ولی توکل میکنم به تو توکلی همچون توکلِ توکل کنندگان، خودت توکل من رو مثل یک متوکل واقعی قرار بده.. 

و گفتند مثل لک الحمد...  توی زیارت عاشورا،میفرماید خدایا من تو را شکر میکنم، شکری همانند شکر شاکرین.. 

اللهم لک الحمد حمدالشاکرین.. 


برام جالب بود.. چه نکته ظریفی.. خدایا شکرت میکنم نه شکری که خودم بلدم و شکر نیست و شایسته تو، سپاس و تشکری که همچون سپاس و تشکر شاکرین باشد... 

  • ۱ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۶

بسم الله الرحمن الرحیم 


+... دیگه  داره راهشواز ما جدا می کنه.. 

 همین کافیه! 

توضیحات اضافه پاک شد.. 


پ. ن:  این برای شماست.. 

می بینی؟!  این همه ی بهم ریخته، معادلات من را؟! 



  • ۲ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۹

بسم الله الرحمن الرحیم 

+ با بهت و حیرت سرمو بالا آوردم و بچه ها رو صدا زدم، ساکت شدن و همه برگشتن سمتم گفتم بچه ها، اسم آخرین مستند شهید آوینی.. 

نفس همه تو سینه حبس شد، فهمیده بودن بازم یه چیز عجیب دیگه.. 

گفتم راه آسمان*.. 

اینو که گفتم فرشته تکیه داد به صندلی و رقیه دستشو گذاشت رو سرش و از جاش بلند شد و رفت به سمت دیوار و سپیده هم مثل رقیه از جا بلند شد و رفت سمت دیگه ای! انگار یه لحظه یه بمب وسط سالن منفجر کردن! 

مدینه هاج و واج نگاهمون می کرد.. سپیده گفت وای سید تو رو خدا دیگه نگو...  دیگه بسه..  بلند شد رفت وسط میدون مین شبیه سازی شده و زد زیر گریه، اونقدر بلند گریه می کرد که صداش کل سالن رو برداشته بود.. 

بلاخره اون بنده خدا پیدا شد... وقتی اولین جمله ش رو خطاب به فرشته شنیدم واقعا شوکه شدم! انتظار هرچیزی رو داشتم جز این..  

م. ن: چرا عنوان حاجی حاجی فکه؟! 

شاید اگه این قضیه تموم شد اومدم و نوشتم..  شاید

 ولی فقط همینقدر بگم، یک هفته تمامه که شهید آوینی همه مونو بیچاره کرده..  هر روز یه جوری..  از وقتی برگشتیم فکه هم باهامون اومده.. 

 این قضیه. حتما سِرِّ دیگه ای هم داره، نمی دونم چرا ما درگیر این قضیه شدیم؟!  یعنی برای ما هم پیامی هست؟! یعنی این همه آدم یک هفته تمام به خاطر دو نفر؟! 

تا همینجاش که یه درس خیلی بزرگ بهم داد... خیلی بزرگ..  

و به همون اندازه دلم رو شکست.. 

واقعا ناراحت شدم از دست شهید آوینی.. 

خیلی ناراحت شدم... 


پ. ن: یک هفته قبل همین موقع تو فکه، آدم پاکی چیزی از دلش گذشته که یک هفته تمام شهید آوینی رو با زندگی ما درگیر کرده...  

تمام لحظه.. 


  • ۰ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۰۶

بسم الله الرحمن الرحیم 


همین الان دلم میخواد از کلی چیزها بنویسم! 

از این روزای عجیب بعد از راهیان! 

از حرفامون، از چیزای جدیدی که دیدم، از شوخی و خاطره. و سوتی هایی که تا پرت کردنمون روی زمین ضایع و خنده دارن! 

از حرفهایی که هر روز برای خودم زمزمه می کنم! 

از کمی دیرتر آقای شجاعی که شگفت زده ام کرده.. 

از چله خانه.. 

از فرشته و نمایشگاه دفاع مقدس.. 

از دلنشگاه روزبه :((    

از بحث امروزمون تو اتاق استاد و از صمیمت خیلی زیادش با خودم تا حدی که درد و دلاشونم  با من مطرح میکنن o_0

:) 

 از برنامه باحالی که به ذهنم رسید و دوست دارم. اجراش کنم.. 

و حتی از انتظاری که هست.. 

ولی خسته ام! 

خسته که نه D: دلم می خواد برم کمی دیرتر رو تموم کنم تا دوباره از خستگی چشام سنگین نشده و خوابم نبرده...  


پ. ن: جایتان خالی است، دوست داشتم همه شو براتون تعریف میکردم و نظرتونو می شنیدم.:)  

درست می شود..  

ان شاالله.. 


  • ۰ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۱

بسم الله الرحمن الرحیم 


ببینید 


سارا: من هیچ وقت هم چین عکس بزرگی نگرفته بودم ، دستت درد نکنه . . تو کارت خیلی خوبه
مجید: سوژه م خوب بود
+مجید ؟
-بله ؟
+تو عاشق من شدی مگه نه ؟!
-آره. . .
+باورم نمیشه تو مال منی
-من مال خودمم نیستم چه برسه به تو
+مال خودت شاید نباشی ! اما مال منی . . .
-چی گفتی ؟!
سارا عکسش را بالا و جلوی صورتش میگیرد و آرام میخندد . . .



  • ۲ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۰۵

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

ببینید

امیر: چه طوری اینجا رو پیدا کردی

مجید: خیلی آسان بود،چشمامو نبسته بودی
+پس میبینی
-همیشه میدیدم
+پانزده سال؟! 
-یه روزی صورت زنمو سوزوندی،خیلی رنج کشید،رنج میکشید چون دوست نداشت من اون صورتو ببینم منم تصمیم گرفتم که نبینم... 

  • ۰ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۴۳
خودکار آبی

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...

آخرین مطالب